علاقه معنی انگلیسی affection care concern desire interest fondness liking partiality penchant will واژههای انگلیسی با این معنی disinterested بي علاقه، بيغرض، بيطرف uniterested بي علاقه، بي دخل وتصرف self concern علاقه بنفس، در فکر شخص خود. shebang امر مورد علاقه، کار، ابتکار apolitical بي علاقه به سياست، غير سياسي، داراي شخصيت غير سياسي special interest groups گروههايي با علاقه ويژه، گروه مشترک المنافع ويژه interested parties اشخاص ذي نفع يا علاقه مند turfman صاحب اسب و علاقه مند به اسبدواني ladies' man مردي که علاقه زيادي بمعاشرت زنان دارد lady's man مردي که علاقه زيادي بمعاشرت زنان دارد neutral بيطرف، بي علاقه، نامعلوم undisposed نامتمايل، بي علاقه، بيگرايش fancy free عاري از خيال، بي علاقه، عاري از عشق. listless بيحال، بي علاقه، بي ميل interestedness دلبستگي، علاقه مندي، ذي نفعي calf love هوس، علاقه دمدمي. interested دلبسته، علاقه مندذينفع، مايل necrophagia مردار خواري، علاقه به اجساد. letter of intent تمايل نامه، نامه علاقه مندي به انجام معامله feather bedding مزد تنبلي، مقصود حقوقي است که به اشخاص بي علاقه به، کار يا کساني که از کار مي دزدند پرداخت gadgetry وسايل کوچک مکانيکي.، علاقه به ابزار مکانيکي بدون کاربرد و غير، ضروري bond بند، قيد، علاقه laceman يراق باف، يراق فروش، علاقه بند passementerie يراق دوزي، قيطان دوزي، علاقه بندي