فرمانبردار معنی انگلیسی biddable loyal subordinate tame واژههای انگلیسی با این معنی biddable فرمانبردار، حرف گوش کن، مطيع morigerous فرمانبردار، مطيع duteous وظيفه شناس، فرمانبردار، مطيع dutiful وظيفه شناس، فرمانبردار، مطيع governable قابل حکومت، حکومت پذير، اداره کردني abases پست کردن، خوار کردن، تحقير نمودن abasing پست کردن، خوار کردن، تحقير نمودن obsequious چاپلوس، متملق، شبزي پاک کن orderlies منظم، مرتب، امن orderly منظم، مرتب، امن