لزوم
معنی انگلیسی
necessity need
واژههای انگلیسی با این معنی
- necessities لزوم، ضرورت، در بايست
- necessity لزوم، ضرورت، در بايست
- need لزوم، در بايست، ضرورت
- needfulness لزوم، بايستگي
- needlessness عدم لزوم، بي مصرفي
- inherence لزوم ذاتي
- overdose داروي بيش از حد لزوم، دواي زياد خوردن.، مقدار بيش از حد دارو
- superadd بيش از حد لزوم اضافه کردن، سربار کردن، باز افزايش.
- superaddition بيش از حد لزوم اضافه کردن، سربار کردن، باز افزايش.
- defense emergency مواد مورد لزوم وحياتي پدافندي، وضعيت اضطراري دفاعي يا نظامي
- long game بازي با لزوم ضربه هاي طولاني (گلف)
- underexpose کمتر از حد لزوم در معرض قرار دادن.
- control rocket راکت کوچکي که در صورت لزوم روشن شده و، وضعيت يا سرعت فضاپيما را تصحيح ميکند
- introspectionist کسيکه معتقد به (لزوم) خويشتن نگري است
- requisiteness ضرورت، لزوم
- requisteness ضرورت، لزوم
- inherence or rency چسبيدگي، لزوم ذاتي، ذاتي بودن
- inhesion چسبيدگي، لزوم ذاتي، ذاتي بودن
- S.O.S. = si opus sit، در صورت لزوم.
- beeper دستگاه قابل حمل الکترونيکي که در مواقع، لزوم صدا ميکند.
- overhung از بالا آويخته، بيش از حد لزوم آويخته، قرار گرفته در زير چيز آويخته
- vending machine ماشين خود کاري که با انداختن پول در سوراخ، ان جنس مورد لزوم از ان خارج ميشود.
- keying material مواد اصلي رمز، مواد مورد لزوم براي رمز کردن کلمات
- expandsionism توسعه طلبي، اعتقاد به لزوم بسط اراضي کشور از طريق، اعمال قدرت نظامي يا اقتصادي يا هر وسيله