متحد کردن معنی انگلیسی ally band confederate conjoin join knit unify unite weld yoke واژههای انگلیسی با این معنی reassociate دوباره متحد کردن، دوباره معاشرت کردن. reunify دوباره متحد يا يکپارچه کردن unionize متحد کردن بشکل اتحاديه در اوردن.، در اتحاديه عضو شدن unite باهم، پيوستن، متحد کردن incorporate يکي کردن، بهم پيوستن، متحد کردن unified يکي کردن، پيوسته ساختن، متحد کردن unifies يکي کردن، پيوسته ساختن، متحد کردن unify يکي کردن، پيوسته ساختن، متحد کردن reintegrate مجددا برقرار کردن، تجديد کردن، دوباره جمع اوري و متحد کردن knit بافتن، درهم کشيدن، چين دادن associate معاشرت کردن، هم نشيني کردن، همدم شدن accrete باهم نمو کردن، افزوده شدن، بهم افزودن band بند و زنجير، تسمه يا بند مخصوص محکم کردن، نوار realign رديف کردن، به صف کردن، آراستن