مختار معنی انگلیسی authority independent واژههای انگلیسی با این معنی plenipotentiaries مختار، اختياردار، داراي اختيار plenipotentiary مختار، اختياردار، داراي اختيار having free will فاعل مختار، ازادکار free a voluntary فاعل مختار free agent فاعل مختار minister plenipotentiary وزير مختار self governed خود مختار. semiautonomous نيمه خود مختار. autonomic nervous system دستگاه عصبي خود مختار municipalism حکومت خود مختار شهرداري، گرايش به استقلال شهرداري guangxi ناحيه ي خود مختار گوانگسي libertarian (کسي) که انسانرا فاعل مختار ميداند، طرفدار فکر و رفتار آزاد authorised مجاز، مختار minister وزير، دستور، وزير مختار ministrative وزير، دستور، وزير مختار diplomatic agent مامور سياسي، سفير، وزير مختار self goverment حکومت بر نفس، خود داري، حکومت خود مختار elector انتخاب کننده، برگزيننده، عضوهيئت انتخاب کنندگان