معتاد به معنی انگلیسی accustomed واژههای انگلیسی با این معنی workaholic معتاد به پرکاري، خرکار، کاربيمار acidhead معتاد به ال اس دي horsy مربوط به اسب، معتاد به، اسب سواري يا اسب دواني wino باده پرست، معتاد به شراب. snowbird مرغ برف، معتاد به هروئين يا کوکائين، اهل شمال که زمستانها به جنوب سفر ميکند sesquipedalian داراي يک وتد ونيم، معتاد به استعمال لغات دراز. horsey اسبي، وابسته به اسب دواني، معتاد به اسب دواني. somnambulant خوابگرد، در خواب راه رونده، معتاد به راه رفتن در خواب. somnambular خوابگرد، در خواب راه رونده، معتاد به راه رفتن در خواب. snuffy خشمگين، ترشرو، شبيه انفيه . druggy معتاد، مروسيده، نشئه