معمول معنی انگلیسی conventional customary going ordinary orthodox popular proper standard usual واژههای انگلیسی با این معنی intercollegiate معمول، در ميان دانشکده ها unusual غير معمول، غريب، مخالف vogue رسم معمول، رواج، قبول عامه praxis رويه معمول، عادت، مسائل تمريني price current صورت نرخ هاي معمول price list صورت نرخ هاي معمول underbuy زير بهاي معمول خريدن، ارزان خريدن، کمتر از نياز خريدن intercolonial معمول در ميان مستعمرات fashionableness توافق بارسم وايين معمول، مطابقت باسبک روز، رعايت سبک پسنديده hypotrophy (زيست شناسي) رشد کمتر از معمول، رشد غير متناسب اعضاي شعاعي. semidouble داراي گلبرگهاي بيشتر از معمول. substandard زير معيار يا مقياس معمول يا قانوني، زير استانده، زير استاندارد executive course زمين گلف کوتاهتر و آسانتر از معمول executive length course زمين گلف کوتاهتر و آسانتر از معمول production run اجراي يک برنامه اصلاح شده که بطور معمول، اهدافش را باتمام مي رساند underdistance روش تمريني دونده در مسافتي کمتر از معمول، مسابقه براي ازدياد سرعت cylix آبخوري پايه دار ودسته که درقديم معمول بوده، است gondola يکجورکرجي که درکانال هاي شهرونيس معمول است usu مخفف:، معمول، معمولي customary مرسوم، معمول، عادي lacrosse چوگان بازي هال داريا دروازه دارکه در کانادا، معمول است introduce معرفي کردن، معمول کردن، اشناکردن habitualness عادي بودن، معمول بودن، معتاديت fashionably بطورمتداول، مطابق رسم معمول، موافق سبک روز