مقابله کردن معنی انگلیسی beard counter breast defy collate confront counteract pit match oppose outface واژههای انگلیسی با این معنی acounter مقابله کردن، روبرو شدن با دشمن collate مقابله کردن، تطبيق کردن reluctate مخالف کردن، مقابله کردن، بي ميلي کردن. rencontre با خصومت روبرو شدن، مقابله کردن، مصاف. recaption توقيف مجدد، مقابله به مثل کردن در مورد ضبط اموال يا، زنداني کردن زن و فرزند و خدمه شخص oppose ضديت کردن با، اعتراض کردن بر، ضد قرار دادن oppositional ضديت کردن با، اعتراض کردن بر، ضد قرار دادن renitence ضديت کردن با، اعتراض کردن بر، ضد قرار دادن weigh کشيدن، سنجيدن، وزن کردن control نظارت، اختيارداري، جلوگيري controllability نظارت، اختيارداري، جلوگيري bearding جرات، جسارت، باجرات countermove حرکت متقابل، تلافي، سزا دهي check بازداشت، جلوگيري، مانع checkable بازداشت، جلوگيري، مانع