مقاومت کردن معنی انگلیسی resist stand withstand واژههای انگلیسی با این معنی resist مقاومت کردن، ايستادگي کردن، حريف شدن withstand مقاومت کردن با، ايستادگي کردن در، تحمل کردن withstood مقاومت کردن با، ايستادگي کردن در، تحمل کردن pull off باوجود مشکلات بکارخود ادامه دادن، مقاومت کردن، نيروي کشش برقي. fend دفع کردن، دورکردن، مقاومت کردن outbrave بمبارزه طلبيدن، تحريک به جنگ کردن، مقاومت کردن با administrated سرگذاشتن به، داراي سرکردن، پيش افتادن از head سرگذاشتن به، داراي سرکردن، پيش افتادن از breast سينه، پستان، آغوش sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي shave down کوتاه کردن موي سر پيش از مسابقه شنا جهت، کاستن مقاومت در مقابل آب