fend
معنی فارسی
دفع کردن دورکردن مقاومت کردن دوري کردن گريز زدن
معنی کامل و مثالها
/fend/vt., vi.
● (با جاخالی دادن و غیره) دفاع کردن، پدفند کردن، دفع کردن، کنار زدن، پسزدن، حفظ کردن، مقاومت کردن
he was fending himself from his wife's clamor
خود را از جیغ و داد زنش حفظ میکرد.
she raised her hand up to fend branches from her eyes
دستش را بلند کرد تا شاخهها را از جلوی چشمان خود کنار بزند.
* fend for oneself
از عهده برآمدن، (بدون کمک) به کار خود ادامه دادن، گلیم خود را از آب بیرون کشیدن
* fend off
(با جاخالی دادن یا زرنگی یا عملیات وانمودین) دفع کردن، پدفند کردن، از سر باز کردن، طفره رفتن
she fended off her suitors for a long time
مدتها با خواستگاران کجدار و مریض رفتار میکرد.
I fended off his blows and landed a kick on his belly
ضربههای او را دفع کردم و لگدی بر شکمش کوبیدم.
تعریف انگلیسی
- try to manage without help “The youngsters had to fend for themselves after their parents died” “Verb Frames:” “Somebody ----s PP”
- withstand the force of something “The trees resisted her” “stand the test of time” “The mountain climbers had to fend against the ice and snow” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s something”