همدست معنی انگلیسی accessory accomplice ally confederate conspirator fellow واژههای انگلیسی با این معنی helper همدست، کمک، ياري کننده accomplice همدست، شريک جرم، شريک cooperator همدست، دستيار، همکار consociate همدست، قرين، شريک collaborator همدست، همکار complice همدست. collaborationist همدست دشمن، خائن، خبر رسان shill همدست زير جلي، زيرجلي همدستي کردن one's accomplice همدست خودرا لودادن، چغلي همدست خودراکردن whipper همدست شکارچي که تازي ها رابا شلا ق ميراند، اسب عقب مانده، ناصح assistant معاون، همدست partner شريک، شرکا، همدست helpmate يار، کمک، همدست conspirator دسيسه کار، شريک فتنه، همدست accessary فرعي، معاون جرم، همدست. helpmeet کمک، معاون، همدست زن accessory فرعي، (در جمع) لوازم، معاون confederate هم پيمان، متحد، دولت هم پيمان implicate فهماندن، دلالت کردن بر، گرفتار کردن