وصله وصله
معنی انگلیسی
patchy
واژههای انگلیسی با این معنی
- patch وصله، تيکه، پينه
- copper tingle وصله مسي
- patchery وصله کاري، وصالي، پينه دوزي
- patchiness وصله داري، جوربجور، ناجوري
- patchable وصله بردار
- fishplate rail ريل وصله اي، ريل پشت بندي
- column splice وصله ستونها
- botch وصله (بدنما)، پينه، کارسرهم بندي
- botchily وصله (بدنما)، پينه، کارسرهم بندي
- field splice وصله کارگاهي
- fishplate قطعات ريل را با وصله وصل کردن، پشت بند، لبه گير
- montage آميزه ي فرتور، عکس وصله اي، پيوندگري
- revamp دوباره رويه انداختن، دوباره وصله يا سرهم بندي کردن، نو نما کردن
- vamp رويه (در کفش يا پوتين)، روه، وصله
- fish plate پشت بند، لبه گير، وصله
- tinkerer بند زن، سرهم بند، وصله زن
- piece يک تيکه کردن، سر هم دادن، با وصله بزرگتر کردن
- mending تعمير، مرمت، نوسازي