پیچیدن در معنی انگلیسی fold واژههای انگلیسی با این معنی intertangle در هم پيچيدن، بهم گير کردن interlace بهم (پيچيدن) در هم اميختن، مشبک هدفثقمشزثيکردن، ازروي هم گذشتن heel thrust فشار پاشنه پا در پيچيدن (اسکي) abstemen وضع بدن در ابتداي پيچيدن (اسکي) gift wrap (هديه اي را) بسته بندي کردن، در کاغذ بسته بندي روبان دار پيچيدن. band بند و زنجير، تسمه يا بند مخصوص محکم کردن، نوار involve گرفتار کردن، کشيدن، در برداشتن oversteer تمايل به پيچيدن بيش از حد راننده به خصوص، در سر پيچ (اتومبيل راني) coil up سيم پيچ کردن، پيچيدن، جمع شدن ستون زرهي infold پيچيدن، پوشاندن، در بر داشتن intwine بهم پيچيدن، درهم بافتن، در اغوش گرفتن intertwine بهم پيچيدن، در هم مشبک کردن (يا شدن) interknit بهم پيچيدن، در هم مشبک کردن