کار دادن
معنی انگلیسی
task
واژههای انگلیسی با این معنی
- featherbed کش دادن کار، کارآفريني بازده گير کردن، بازده گيري کردن
- overwork کار زياد دادن به، کار زياد از گرده (کسي) کشيدن، خسته کردن
- carry one's bat تا پايان بازي ادامه دادن کار توپزن بدون، سوختن (کريکت)
- overtask زياد سنگين بودن براي، کار زياد سنگين دادن به
- incriminate بکناه متهم کردن، به تبه کاري متهم کردن، گناه کار قلم دادن
- incriminatingly بکناه متهم کردن، به تبه کاري متهم کردن، گناه کار قلم دادن
- incrimination بکناه متهم کردن، به تبه کاري متهم کردن، گناه کار قلم دادن
- vocalize با صدا ادا کردن، تلفظ کردن، تشکيل دادن (صدا) مانند صدا به کار بردن
- task کار، وظيفه، تکليف
- frictional unemployment بيکاري اصطکاکي، بيکاري کوتاه مدت که در، نتيجه تحرک ناقص نيروي کار
- historicize بعنوان تاريخ نشان دادن.، واقعي جلوه دادن، تاريخي وانمود کردن
- rework دوباره انجام دادن، دوباره ورزيدن، بازنويسي کردن
- underutilize باکارايي کم مورد استفاده قرار دادن، به اندازه ي توان يا ظرفيت چيزي از آن کار، نکشيدن
- routing indicator گروهي از حروف که براي نشان دادن محل، جغرافيايي يک ايستگاه يا يکان يا قرارگاه، به کار مي رود
- cold-work عمليات شکل دادن و چکش کاري فلزات در، حالت سرد و در دماهاي پايين، کار سرد
- install کار گذاشتن، سوار کردن، جا دادن
- applies بکار بردن، کار بستن، اجرا کردن
- actuat تحريک، به کار گماشتن، عمل کردن
- overlabour در سر (چيزي) زياد کار کردن، با رنج فراوان انجام دادن
- longe افسار دراز، به کار بردن افسار دراز، اسب را آموزش دادن
- inprocess هنگام کار، در حين کار، در جريان قرار دادن
- ship handling مهارت در کار کردن با ناو، مانور دادن ناو