کارمند معنی انگلیسی employee functionary jobholder staffer officer official working واژههای انگلیسی با این معنی jobholder کارمند، عضو ثابت موسسه . inquisitionist کارمند member of staff کارمند white-collar employee کارمند contact field technician کارمند فني staffer کارمند اداره، مخبر روزنامه، سردبير روزنامه . insider کارمند دروني، خودي، خودماني civil servant کارمند کشوري personnel selection کارمند گزيني dewan کارمند عالي مقام salariat کارمند حقوق بگير understaffed دچار کمبود کارمند، کم کارمند gasman کارمند اداره ي گاز، مکانيک وسايل گازسوز، بازرس معدن town clerk مامور يا کارمند شهرداري Jesuit کارمند که درسال 1533 تاسيس شد، آدم دورو، بدعت گذار member عضو، کارمند، پاره employee مستخدم، کارمند، کارگر public servant مستخدم عمومي، کارمند دولت white collar يقه سفيد، کارمند دفتري. registrar ثبات، کارمند اداره ثبت rtegistrar ثبات، کارمند اداره ثبت authorised clerk واسطه مجاز، کارمند صلاحيت دار employe خدمتگزار، مستخدم، کارمند king pin (د ربازي) شاه ميخ، شاه پيچ، کارمند مهم