کشتن معنی انگلیسی cide _ destroy dispatch kill killing liquidate slaughter slay واژههای انگلیسی با این معنی kill کشتن، هلاک کردن، بقتل رساندن deaden کشتن، بيجان کردن، بيرونق کردن immolate کشتن، قرباني کردن، فدا کردن slay کشتن، بقتل رساندن، نابود کردن assassinate کشتن، بقتل رساندن، قتل کردن put to death کشتن، به قتل رساندن obtund کشتن blood sport کشتن شکار decimate يک درده کشتن، زيادتلف کردن decimator يک درده کشتن، زيادتلف کردن euthansia کشتن از روي ترحم coup de grace کشتن از روي ترحم. frag عمدا زخمي کردن يا کشتن winterkill مردن يا کشتن زمستانکشي کردن، زمستان کشي، تلفات زمستان lethal chamber اطاق ويژه براي راحت کشتن جانوران lynch بدون دادرسي قانوني کشتن يا مجازات کردن biocidal action عمل مواديکه جهت کشتن ميکروبها و باکتريها، به تانک سوخت اضافه ميشود matador کسيکه در جنگ با گاو مامور کشتن گاو ميشود، برگ مهم cultivatable کشتن - کشت کردن - توسعه دادن - پرورش دادن -، آماده کردن cultivate کشتن - کشت کردن - توسعه دادن - پرورش دادن -، آماده کردن mortified رياضت دادن، کشتن، جريحه دارکردن mortifies رياضت دادن، کشتن، جريحه دارکردن mortify رياضت دادن، کشتن، جريحه دارکردن mortifyingly رياضت دادن، کشتن، جريحه دارکردن