abider UKəbaidər معنی فارسی ساكن مقيم واژههای دیگر با معنی «ساكن» denizen ساکن، مقيم، بيگانه اي که حقوق بوميان وشهرنشينان quiescent ساکن، بيحرکت، بي جنبش stationary ساکن، ايستاده، ثابت habitant ساکن، سکني کننده، کانادايي فرانسوي نژاد inhabitant ساکن، اهل، باشنده dweller ساکن slack water آب ساکن، آب آزاد abhide ساکن شدن، ماندن، ثابت بودن rest mass جرم ساکن static charge برق ساکن