دیکشنری فارسی

inhabitant

UKinhæbitənt

معنی فارسی

ساکن اهل باشنده زيستور

معنی کامل و مثال‌ها

/in hab´i tǝnt/n.

ساکن (سکنه)، اهل (اهالی)، درزیستگر، باشنده، نشیمند

one of the city's inhabitants

یکی از ساکنان شهر

the normal inhabitants of the intestines of both man and animals

در زیستگران طبیعی روده‌ی انسان و حیوان

مترادف‌ها

noun
(also inhabiter)
Dweller, resident, denizen, citizen.

واژه‌های دیگر با معنی «ساکن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن