abscind معنی فارسی بريدگي قطع كردن جداكردن واژههای دیگر با معنی «بريدگي» nick بريدگي، چاک شکاف، دندانه kerf بريدگي، چاک، برش kert بريدگي، برش، جاي بريدگي با incisure بريدگي، شکاف، چاک corner cut بريدگي گوشه . lobation بريدگي بچند جز ground water trench بريدگي آب زيرزميني sight window بريدگي بالاي کمان براي جاگرفتن تير و دادن، ديد بهتر gash زخم، بريدگي، جاي زخم درصورت شکاف score خط، بريدگي، نشان