actuble معنی فارسی بازي کردن ، دراوردني ، قابل به معرض نمايش گذاردن واژههای دیگر با معنی «بازي کردن» play بازي کردن، ور رفتن، شبيه دراوردن playable بازي کردن، ور رفتن، شبيه دراوردن playact بازي کردن، نقش داشتن، وانمود کردن flimflam حقه بازي کردن، سرهم بندي کردن، حقه بازي. spoof حقه بازي کردن، کلاهبرداري، مسخره sodomize بچه بازي کردن، لواط کردن، همجنس بازي کردن fornicate جنده بازي کردن، زنا کردن futz مسخره بازي کردن، فضولي و اذيت کردن، ور رفتن به showboat نمايشي بازي کردن misplay ناشيانه بازي کردن، بازي اشتباه