دیکشنری فارسی

appurtenant

UKəpəːtinənt

معنی فارسی

وابسته متعلق (در جمع) متعلقات

معنی کامل و مثال‌ها

/-ǝnt/adj., n.

فرعی، متفرع، ضمیمه، جز

مترادف‌ها

I. noun
Adjunct, dependency. See appendage.
II. adjective
Belonging, pertaining, appertaining.

واژه‌های دیگر با معنی «وابسته»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن