دیکشنری فارسی

covenanter

UKkʌvənəntər US'kʌvənəntə

معنی فارسی

پيمان عهد شرط عهد بستن پيمان بستن شرط کردن پيمان نامه

معنی کامل و مثال‌ها

/kuv´ǝ nǝn ter/n.

● طرف قرارداد (یا تعهد یا میثاق)، پیمان‌بند، متعهد، میثاقگر

● (C بزرگ) هوادار میثاق‌گران اسکاتلندی (که مخالف کلیسای اسقفی انگلیس بودند)

واژه‌های دیگر با معنی «پيمان»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن