covenanter
UKkʌvənəntər
US'kʌvənəntə
معنی فارسی
پيمان عهد شرط عهد بستن پيمان بستن شرط کردن پيمان نامه
معنی کامل و مثالها
/kuv´ǝ nǝn ter/n.
● طرف قرارداد (یا تعهد یا میثاق)، پیمانبند، متعهد، میثاقگر
● (C بزرگ) هوادار میثاقگران اسکاتلندی (که مخالف کلیسای اسقفی انگلیس بودند)