demi UKdemigɔd US'demı معنی فارسی نيم نيمه واژههای دیگر با معنی «نيم» half نيم، نيمه، نصفه moieties نيم، نصف، بخش moiety نيم، نصف، بخش semierect نيم شق، نيمه ايستاده، نيمه قائم. hypothermal نيم گرم، نسبتا گرم، وابسته به تقليل درجه حرارت. halfhearted نيم گرم، شير گرم، ولرم lukewarm نيم گرم، شير گرم، ولرم unenthusiastic نيم گرم، شير گرم، ولرم hemiplegic نيم فلج، مربوط به فلج نيمه بدن، کسيکه نيم بدنش فلج است. coat نيم تنه، پوشش، ورقه