دیکشنری فارسی

half

UKhɑːf UShæf

معنی فارسی

نيم نيمه نصفه سو طرف نصف

معنی کامل و مثال‌ها

/haf, häf/n., pl.

● نیم، نیمه، نصف، نصفه، آله، شق، لنگه، نیمچه

to divide into two halves

به دو نیم تقسیم کردن

the larger half of an apple

نیمه‌ی بزرگتر سیب

he won a hundred dollars and gave me half

او صد دلار برد و نصف آن را به من داد.

● نیم ساعت

half past three

سه و نیم

● (امریکا) نیم دلار

● (بسکتبال و فوتبال و غیره) هر یک از دو نیمه‌ی مسابقه، هافتایم

he got hurt during the first half

او در نیمه‌ی اول (مسابقه) مصدوم شد.

● (فوتبال) هاف بک، بازیکن میان زمین

● ناتمام، وابسته به نیم یا نصف

a half mask covered his eyes

نیمه نقابی چشمانش را پوشانده بود.

a half-eaten sandwich

ساندویچ نیمه خورده

a half-finished letter

نامه‌ی نیمه‌تمام

● تا اندازه‌ای، تا حدی

to be half interested

تا حدی علاقمند بودن

to be half convinced

نیمه مجاب بودن

● (با: not) در هر حال، اصلا، به هر صورت

not half bad

نه چندان بد (بد نیست)

* better half

زن، زوجه، همسر

* by half

بسیار، خیلی، به مقدار زیاد، به مقدار قابل ملاحظه

* go halves

نصفانصف عمل کردن، به طور پنجاه‌پنجاه عمل کردن، نصف هزینه (و غیره را) دادن

* in half

دونیم، (تقسیم شده به) نصفه‌ها، نیم نیم

he broke the wood in half

او چوب را به دو نیم کرد.

* not the half of

بخش کوچکی از، فقط کمی از

تعریف انگلیسی

adverb
  1. one of two equal parts of a divisible whole “half a loaf” “half an hour” “a century and one half”
  2. one of two divisions into which some games or performances are divided: the two divisions are separated by an interval
  3. consisting of one of two equivalent parts in value or quantity “a half chicken” “lasted a half hour”
  4. partial “gave me a half smile” “he did only a half job”
  5. (of siblings) related through one parent only “a half brother” “half sister”
  6. partially or to the extent of a half “he was half hidden by the bushes”

مترادف‌ها

noun
Moiety.

واژه‌های دیگر با معنی «نيم»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن