دیکشنری فارسی

depraved

UKdipreivd

معنی فارسی

تباه فاسد

معنی کامل و مثال‌ها

/-prāvd´/adj.

(از نظر اخلاقی) منحرف، فاسد، کژراه، هرزه، فاوا، ترادامن، پتیاره، بد، منحط

she was totally depraved

او کاملا فاسد بود.

they consider dancing depraved

آنان رقص را بد می‌دانند.

مترادف‌ها

participle, adjective
Corrupted, corrupt, vicious, wicked, profligate, dissolute, reprobate, graceless, abandoned, shameless, hardened, lost.

واژه‌های دیگر با معنی «تباه»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن