دیکشنری فارسی

detect

USdı'tekt

معنی فارسی

پيداکردن کشف کردن نمايان ساختن

معنی کامل و مثال‌ها

/dē tekt´, di-/vt.

پی‌بردن به، کشف کردن

I detected the flaws in her reasoning

به کاستی‌های استدلال او پی‌بردم.

this instrument detects and registers the slightest change in temperature

این ابزار کوچکترین تغییر درجه‌ی حرارت را کشف و ثبت می‌کند.

کارآگاهی کردن، کاشف به عمل آوردن، شناسایی کردن

she easily detected the real killer

او قاتل حقیقی را به آسانی شناسایی کرد.

(مهجور) آشکار کردن، افشا کردن

(رادیو) رجوع شود به: rectify و demodulate

مترادف‌ها

verb active
Discover, expose, descry, ascertain, find, find out, bring to light, lay open.

واژه‌های دیگر با معنی «پيداکردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن