detectible معنی فارسی پيداکردن کشف کردن نمايان ساختن واژههای دیگر با معنی «پيداکردن» find پيداکردن، يافتن، تشخيص دادن discover پيداکردن، کشف کردن، اشکارکردن detect پيداکردن، کشف کردن، نمايان ساختن crankle پيچ وخم (پيداکردن) falter گيرکردن، پيداکردن، باشبهه سخن گفتن espied ديدن، پيداکردن، کشف کردن espies ديدن، پيداکردن، کشف کردن espy ديدن، پيداکردن، کشف کردن loave کله، پيداکردن conk بوکشيدن، باشامه پيداکردن