دیکشنری فارسی

disarrayed

معنی فارسی

بي نظمي بي ترتيبي درهم برهم کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. in disarray “disarrayed bedclothes”

واژه‌های دیگر با معنی «بي نظمي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن