دیکشنری فارسی

dispersed

UKdispəːst USdıs'pə:st

معنی فارسی

پراکنده کردن متفرق ساختن تارومارکردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. distributed or spread over a considerable extent “has ties with many widely dispersed friends” “eleven million Jews are spread throughout Europe”

واژه‌های دیگر با معنی «پراکنده کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن