finger
معنی فارسی
انگشت ، اندازه يک انگشت درپهنا ، ميله ،
برامدگي ، گيره ، پنجه
معنی کامل و مثالها
/fiŋ´gǝr/n., vt., vi.
● انگشت
index finger
انگشت سبابه
don't put your finger in your nose!
انگشت در بینی خود نکن!
I cut my finger
انگشتم را بریدم.
● انگشت دستکش
● هرچیز انگشت مانند (از نظر شکل یا کار)، انگشته، انگشتک، زبانه، پنجه
a finger of land extending into the sea
نوارهای از زمین که در دریا امتداد دارد
a finger of bread
یک باریکهی نان
● (مکانیک - زبانه یا انگشتهای که با بخش دیگری به تماس در میآید و آن را به حرکت در میآورد) انگشتی، شاخ، بادامه
finger nut
مهرهی خروسکی
● معیار اندازه گیری عامیانه
he is four fingers taller than I am
او چهار انگشت از من بلندتر است.
● با انگشت لمس کردن، انگشت زدن به، ناخنک زدن به، انگولک کردن، (نادر) کش رفتن، بلند کردن
she was fingering the fabrics
او پارچهها را با انگشت لمس میکرد.
he fingered his own rough chin before answering
پیش از پاسخ دادن، چانهی زبر خود را با انگشت لمس کرد.
when the seller turned his face, Hooshang fingered the candies
وقتی که فروشنده رویش را گرداند، هوشنگ به آب نبات ها ناخونک زد.
● با انگشت نشان دادن، اشاره کردن، انگشت نما کردن، معرفی کردن
in the courtroom, she fingered her own brother as the killer
در دادگاه با اشارهی انگشت برادر خود را به عنوان قاتل معرفی کرد.
the man he had fingered for mayor
مردی که او برای سمت شهردار معرفی کرده بود
● (موسیقی) با انگشت نواختن، انگشت کاری کردن
some string instruments like guitar are to be fingered
برخی سازهای زهی مثل گیتار با انگشت نواخته میشوند.
● (با: out یا across و غیره) مانند انگشت بودن (انگشت وار)، بیرون زدن یا جلو رفتن (مثل خشکی در دریا)
the docks fingered out into the river
اسکلهها انگشتوار در رودخانه جلو رفته بودند.
* burn one's fingers
(به خاطر کنجکاوی یا فضولی زیاد و غیره) خود را دچار مخمصه کردن، خود را در گرفتاری انداختن
* give somone the finger
(خودمانی - ناخوشایند) با انگشت به کسی حواله دادن
* have a finger in the pie
1- در کاری شرکت داشتن، دست اندر کار بودن 2- فضولی کردن، دخالت بی جا کردن
* have (or keep) one's fingers crossed
برای چیزی یا کاری نگران بودن یا دعا کردن، خدا خدا کردن
* put one's finger on
با دقت نشان دادن یا مشخص کردن، روی علت اصلی (و غیره) انگشت گذاردن
* put the finger on
(خودمانی) 1- (نزد پلیس رفتن و کسی را) لو دادن 2- محل جنایت را تعیین کردن
تعریف انگلیسی
- any of the terminal members of the hand (sometimes excepting the thumb) “her fingers were long and thin”
- the length of breadth of a finger used as a linear measure
- one of the parts of a glove that provides covering for a finger or thumb
- feel or handle with the fingers “finger the binding of the book” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”
- examine by touch “Feel this soft cloth!” “The customer fingered the sweater” “Somebody ----s something”
- search for on the computer “I fingered my boss and found that he is not logged on in the afternoons” “Somebody ----s somebody”
- indicate the fingering for the playing of musical scores for keyboard instruments “Somebody ----s something”
مترادفها
I. verb active
1. Handle, touch.
2. Play on (an instrument).
II. verb neuter
Use the fingers (in playing on an instrument).