دیکشنری فارسی

flagellate

UKflædʒəleit

معنی فارسی

شلاق زدن ، تازيانه زدن ،

داراي ريشه هاي ليفي ياشلاقي

معنی کامل و مثال‌ها

/flaj´ǝ lāt´/adj., n., vt.

تازیانه زدن، شلاق زدن

mourners flagellated themselves

عزاداران به خود تازیانه می زدند.

به باد انتقاد گرفتن

the papers flagellated his conduct

روزنامه‌ها از رفتارش انتقاد کردند.

دارای تاژک، تاژک دار (flagellated هم می‌گویند)

به شکل تاژک، تاژک سان، تاژک دیس

سازواره‌ی تاژکی

مترادف‌ها

verb active
Whip, scourge, castigate, flog, thrash, beat, cudgel, drub.

واژه‌های دیگر با معنی «شلاق زدن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن