flagellate
UKflædʒəleit
معنی فارسی
شلاق زدن ، تازيانه زدن ،
داراي ريشه هاي ليفي ياشلاقي
معنی کامل و مثالها
/flaj´ǝ lāt´/adj., n., vt.
● تازیانه زدن، شلاق زدن
mourners flagellated themselves
عزاداران به خود تازیانه می زدند.
● به باد انتقاد گرفتن
the papers flagellated his conduct
روزنامهها از رفتارش انتقاد کردند.
● دارای تاژک، تاژک دار (flagellated هم میگویند)
● به شکل تاژک، تاژک سان، تاژک دیس
● سازوارهی تاژکی
مترادفها
verb active
Whip, scourge, castigate, flog, thrash, beat, cudgel, drub.