forcedly UKfɔːsdliː معنی فارسی به زور زورکي به اجبار واژههای دیگر با معنی «به زور» forcibly به زور، عنفاً، به اجبار reive به زور بردن، ربودن overstrain زياد زور آوردن به، فشار زياد بر، خسته کردن gangbang گاييدن متعدد، به زور گاييدن، جنگ لوطيهاي محله jimmy ديلمدزدان، ديلم، در يا پنجره را به زور باز کردن rescue رهايي دادن، رهانيدن، خلاص کردن (يا دادن) violaor متخلف، متجاوز، پيمان شکن violation تخلف، تجاوز، تخطي tenesmus نياز مبرم به ريدن يا شاشيدن فوري، زور، زور آوري