governor's office معنی فارسی فرمانداري واژههای دیگر با معنی «فرمانداري» governorship فرمانداري، استانداري، حکومت government-house اداره فرمانداري، اقامتگاه رسمي فرماندارياحاکم military governor فرمانداري نظامي، حاکم نظامي vice governor معاون فرمانداري vice-governor معاون فرمانداري govern حکومت کردن در، فرمانداري کردن در، اداره کردن governability حکومت کردن در، فرمانداري کردن در، اداره کردن governableness حکومت کردن در، فرمانداري کردن در، اداره کردن gubernatorial وابسته به فرماندارياحاکم، وابسته به فرمانداري، حکومتي provost court دادگاه پادگاني، دادگاه فرمانداري نظامي يا نيروي اشغالي