دیکشنری فارسی

governorship

UKgʌvnəʃip US'gʌvənə'ʃıp

معنی فارسی

فرمانداري استانداري حکومت

معنی کامل و مثال‌ها

/-ship´/n.

● حکمرانی، فرمانداری، مقام استانداری

his governorship of Kashan lasted four years

فرمانداری او بر کاشان چهار سال به طول انجامید.

تعریف انگلیسی

noun
  1. the office of governor

واژه‌های دیگر با معنی «فرمانداري»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن