grammaticality معنی فارسی دستور علم دستور صرف ونحو دستورزبان واژههای دیگر با معنی «دستور» order دستور، امر، قرار systematizing دستور، امر، قرار prescription دستور، تجويز، دستور العمل precept دستور، حکم، فرمان grammar دستور، علم دستور، صرف ونحو instruction دستور، اموزش، تعليم direction دستور، امر، راهنمايي directionality دستور، امر، راهنمايي prescript دستور، حکم، فرمان blue-print دستور کار، چاپ آبي (در عکاسي)