دیکشنری فارسی

gyve

معنی فارسی

پابند پابندزدن بخوکردن زنجيرکردن بندبرپاي (کسي) نهادن

معنی کامل و مثال‌ها

/jīv/n., vt.

(قدیمی)

غل و زنجیر پا، پابند، بخو

پاها را به‌هم زنجیر کردن، پابند زدن

واژه‌های دیگر با معنی «پابند»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن