دیکشنری فارسی

headman

UKhedmæn US'hedmən

معنی فارسی

رئيس بزرگ بزرگتر کدخدا

معنی کامل و مثال‌ها

/hed´mǝn/n., pl.

سرور، رئیس، سالار، سرپرست، میر، سرجنبان، سردمدار

دژخیم، جلاد

تعریف انگلیسی

noun
  1. an executioner who beheads the condemned person
  2. the head of a tribe or clan

واژه‌های دیگر با معنی «رئيس»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن