دیکشنری فارسی

prolocutor

معنی فارسی

رئيس ، حرف زن ، ترجمان ، سخنگو ،

رئيس مجلس پاييني روحانيون

معنی کامل و مثال‌ها

/prō läk´yōō tǝr, -yǝt ǝr/n.

سخنگو

رییس جلسه، رییس، فرنشین

مترادف‌ها

noun
Speaker, spokesman, chairman.

واژه‌های دیگر با معنی «رئيس»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن