hungered [arch] معنی فارسی گرسنه گرسنگي نما حاکي از گرسنگي گرسنگي آور خشک سست واژههای دیگر با معنی «گرسنه» hungrily گرسنه، دچار گرسنگي، حاکي از گرسنگي hungry گرسنه، دچار گرسنگي، حاکي از گرسنگي sharp set گرسنه، با اشتها، بسيار مشتاق esurient گرسنه، حريص chickling گرسنه peckish گرسنه starveling آدم يا جانوري که گرسنگي بکشد، گرسنه، گرسنگي خور famished قحطي زده، گرسنه keen-set آرزومند، گرسنه keen set مشتاق، ارزومند، گرسنه