دیکشنری فارسی

inure

معنی فارسی

عادت دادن خوغادن معتادکردن اموخته کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/in yoor´, i noor´/vi., vt.

(به ویژه کارهای دشوار یا ناخوشایند) خو دادن، عادت کردن، آموخته کردن

gradually he became inured to that stifling environment

کم‌کم به آن محیط خفقان‌آور خو گرفت.

I inured myself to those cold Iowa winters

خودم را به آن زمستان‌های سخت آیوا خو دادم.

به مرحله‌ی اجرا درآمدن، به کار افتادن

sick pay inures from the first day of illness

حقوق مربوط به دوره‌ی بیماری از اولین روز شروع بیماری قابل پرداخت است.

مترادف‌ها

I. verb active
Habituate, accustom, use, familiarize, train, harden.
II. verb neuter
Be applied, come into use, take effect.

واژه‌های دیگر با معنی «عادت دادن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن