mammock
معنی فارسی
تکه ، پاره ، بريده ، بخش کنده شده از چيزي
کندن، جداکردن، پاره پاره کردن
معنی کامل و مثالها
/mam´ǝk/n., vt.
● (محلی)
● تکه، پاره، بریده، بخش کنده شده از چیزی
● کندن، جداکردن، پاره پاره کردن
تکه ، پاره ، بريده ، بخش کنده شده از چيزي
کندن، جداکردن، پاره پاره کردن
/mam´ǝk/n., vt.
● (محلی)
● تکه، پاره، بریده، بخش کنده شده از چیزی
● کندن، جداکردن، پاره پاره کردن
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن