دیکشنری فارسی

masticatory

معنی فارسی

جونده در خور جاييدن داروي خيو افزا داروي مدر بزاق

معنی کامل و مثال‌ها

/-kǝ tôr´ē/adj., n., pl.

● وابسته به جویدن

● (دارو) جویدنی (ولی نه فرو دادنی)

واژه‌های دیگر با معنی «جونده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن