one with the other معنی فارسی روي هم از دم واژههای دیگر با معنی «روي هم» averagly روي هم رفته، بطور متوسط first and last روي هم رفته over-all روي هم رفته overprinting چاپ روي هم. huddle روي هم ريختن، روي هم انباشتن، درهم ريختن all told روي هم رفته . stack up روي هم انباشتن، جمع کردن، اندازه گرفتن. emolously از روي هم چشمي coincide روي هم قرارگرفتن، منطبق شدن، تصادف کردن overpunch روي هم منگنه کردن.