دیکشنری فارسی

ordonnance

معنی فارسی

ترتيب ، وضع ، حکم ، فرمان ، سبک معماري ،

وضع بخش هاي چيزي نسبت به يکديگر

معنی کامل و مثال‌ها

/ôrd´'n ǝns/n.

(به ویژه در نقاشی و ادبیات) طرح‌ریزی، ترتیب جزئیات

(فرانسه) رجوع شود به: ordinance

واژه‌های دیگر با معنی «ترتيب»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن