outgrwth معنی فارسی فرع نتيجه حاصل برامدگي گوشت زيادي. واژههای دیگر با معنی «فرع» outgrowth فرع، نتيجه، حاصل adective modifier فرع وصفي، فرع اسم يا ضمير adverbial modifier فرع قيدي debt service پرداخت اصل و فرع affshoot ترکه، فرع qualifier ملايم سازنده، فرع اسم ياصفت attributively بطور اسنادي، بطور مستقيم چنانکه صورت فرع پيدا کند branch شاخه، شاخ، فرع subsumption رده بندي، مشمول، فرع offshoot شاخه نورسته، ترکه، فرع