pass a resolution معنی فارسی مقرر داشتن با راي گيري تصميم گرفتن واژههای دیگر با معنی «مقرر داشتن» preordain قبلا مقرر داشتن، قبلا وقوع امري را ترتيب دادن. prescribe دستور دادن، مقرر داشتن، تجويز کردن appointe تعيين کردن، گماشتن، مقرر داشتن adjudge با حکم قضايي فيصل دادن، فتوي دادن در، مقرر داشتن بر provide تهيه ديدن، تدارک ديدن، مجهز کردن arrange مرتب کردن، منظم کردن، ترتيب دادن assign حواله کردن، واگذار کردن، محول کردن