دیکشنری فارسی

politician

UKpɔlitiʃən US'pɔlə'tıʃən

معنی فارسی

سياست مدار سائس مردسياسي اهل سياسيت سيوسيون سياست باز

معنی کامل و مثال‌ها

/päl´i tish´ǝn/n.

سیاستمدار، دولتمرد

سیاست‌چی، سیاست باز، اهل زدوبند

to survive in this bank, you need to be a politician

برای دوام آوردن در این بانک باید اهل زدوبند باشی.

دانشمند علوم سیاسی، خبره در امور سیاسی، کارشناس سیاسی

تعریف انگلیسی

noun
  1. a leader engaged in civil administration
  2. a person active in party politics
  3. a schemer who tries to gain advantage in an organization in sly or underhanded ways

مترادف‌ها

noun
1. Statesman, statist.
2. Partisan, dabbler in politics.

واژه‌های دیگر با معنی «سياست مدار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن