redd USred معنی فارسی درست کردن پاک کردن واژههای دیگر با معنی «درست کردن» rectified درست کردن، اصلاح کردن، تصحيح کردن rectifies درست کردن، اصلاح کردن، تصحيح کردن rectify درست کردن، اصلاح کردن، تصحيح کردن adjust درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن adjustor درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن concoct درست کردن، ساختن، اختراع کردن manipulate با دست درست کردن، با دست عمل آوردن، با استادي درست کردن redintegrate دوباره درست کردن، دوباره برقرار کردن، دوباره کامل کردن recondition دوباره درست کردن، دوباره سروصورت دادن corn-popping درست کردن چس فيل