regelate معنی فارسی بهم چسبيدن ، دوباره بهم منجمد شدن واژههای دیگر با معنی «بهم چسبيدن» hang together بهم چسبيدن، متفق بودن. aggregate interlocking بهم چسبيدن مصالح ريزدانه (شن و ماسه) conglomeration گرد آوري - عمل بهم چسبيدن - گلوله شدگي sserry ازدحام کردن، بهم فشردن، بهم چسبيدن. cake کلوچه يا کماج تخم مرغي، کيک، قالب accrete باهم نمو کردن، افزوده شدن، بهم افزودن adequateness کفايت، تکافو، مناسبت