repugnant
معنی فارسی
مخالف ناسازگار مغاير منافي متناقض زننده تنفرآميز کراهت
معنی کامل و مثالها
/-nǝnt/adj.
● مشمئز کننده، بیزارگر، آریغانگیز، نفرتانگیز، دلزن، زننده
slavery was utterly repugnant to him
برای او بردگی کاملا نفرتانگیز بود.
a repugnant odor
بوی بسیار زننده
● متناقض، ضد و نقیض، متضاد، پادمند، ناهمخوان، مغایر
actions which were repugnant to his words
اعمالی که با حرفهای او متناقض بود
● مخالف، خصمآمیز، کیاگن، دشمن، پاد، متخاصم، هم جنگ
repugnant forces
نیروهای متخاصم
مترادفها
noun
1. Inconsistent, irreconcilable, incompatible.
2. Opposed, opposite, contrary, hostile, adverse, averse, unfavorable, antagonistic immical, at variance.
3. Offensive, distasteful.