دیکشنری فارسی

repugnant

UKripʌnənt USrı'pʌgnənt

معنی فارسی

مخالف ناسازگار مغاير منافي متناقض زننده تنفرآميز کراهت

معنی کامل و مثال‌ها

/-nǝnt/adj.

مشمئز کننده، بیزارگر، آریغ‌انگیز، نفرت‌انگیز، دلزن، زننده

slavery was utterly repugnant to him

برای او بردگی کاملا نفرت‌انگیز بود.

a repugnant odor

بوی بسیار زننده

متناقض، ضد و نقیض، متضاد، پادمند، ناهمخوان، مغایر

actions which were repugnant to his words

اعمالی که با حرف‌های او متناقض بود

مخالف، خصم‌آمیز، کیاگن، دشمن، پاد، متخاصم، هم جنگ

repugnant forces

نیروهای متخاصم

مترادف‌ها

noun
1. Inconsistent, irreconcilable, incompatible.
2. Opposed, opposite, contrary, hostile, adverse, averse, unfavorable, antagonistic immical, at variance.
3. Offensive, distasteful.

واژه‌های دیگر با معنی «مخالف»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن